**<<فريدون فروغی>>**

 
خاطرات
نویسنده : مرتضی موسوی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
 
پشت اين پنجره ها دل مي گيره

گفت خسته شده ديگر.حرف كه مي زد پشت همان تلفن هم مي شد خستگي اش را حس كرد. گفت تواني برايش نمانده تا گيوه تنهايي اش را ور بكشد و از آخرين ‌<خسته خانه>
دنيا , از روي ديوار ,از اين همه حصار بپرد و برود تا ……….. تا قريه اش شايد. كه روياي او بود و به جاي پولاد چشمه را مي پرستيد.
گفت زنجير كرده اند صدايم را.
آن چند باري كه با هم حرف زديم براي راضي كردنش به يك گفتگوي مفصل , همين حرفها را گفت و در لحنش خستگي آمد. گفت چيزي مي نويسم برايت. يكي از دوستانم مطلب را مي آورد. و او نوشت و در نوشته اش هم هنوز قريه او روياي او بود . نرفته بود آن طرف آب , نرفته بود صدا فروشي , فروشي.
آن روز ها سه ماه مانده بود تا بگردد دنبال نون پايان. آن روزها طي شد , اما روزهاي خوبي نبود ,روزهاي سالم و سرشاري نبود. براي فريدون فروغي كه لا اقل اين طور نبود.پرسيدم پشت اين پنجره ها دل ميگيره هنوز؟ و او به اندازه دلگيرترين تنهاي اين روزهاي خاكستري , نه جواب داد كه سكوت كرد. آن دوستش كه زنگ زد و مطلب را داد وحرف هايي زديم هم از مردي مي گفت كه صدايش در بند بود و خود , بندي صدايش شده بود و روز ها را شماره ميكرد و مي دانست ديگه اين قوزك پا ياري رفتن نداره.

پايان قسمت اول
نوشته علي ميرميراني (شماره 19 هفته نامه چهلچراغ)

 
comment نظرات ()