من آن روز و امروز نفهميدم, ندانستم , چرا مردي را كه در تمام عمر قريه اش , روياي او بود و مردي و مردم و ماندن را باور داشت به سكوت محكوم بود و او آرام و پردرد تمام اين سالها سكوت را زيسته بود . خواننده اي كه سكوت را زيست و … سكوت را مرد.
خيلي ساده , خيلي تلخ , يك روز پاييز , يك روز مهر , ديگر حنجره اش از هيچ رويايي , هيچ قريه اي , نگفت. آواز مرد . لابد يكي مي خواسته روي سنگ مزارش بنويسد وقتي آواز مي ميرد .
و خبر آمد . بدم مي آيد . بدم مي آيد از اين غمگساري هاي تصنعي از اين دست پشت دست زدن از اين افسوس هاي رديف شده .
خيلي ها به يك آه , به يك آخي , تمام كردند فروغي را . و بعد مطالب اشك انگيز و قلم هاي نالان وحرف هاي مد روز رنگ عزا , تكراري و انجام وظيفه اي و … كو؟
امسال پاييز كسي از مرد قريه ها و آواز ها پرسيد؟
اين عادت كودكان دوره طلايي است كه شمع مرده را ياد نمي آورند.
پايان قسمت دوم
نوشته علي مير ميراني (شماره 19 هفته نامه
چهلچراغ)