**<<فريدون فروغی>>**

 
خاطرات (قسمت دوم)
نویسنده : مرتضی موسوی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۱
 
من آن روز و امروز نفهميدم, ندانستم , چرا مردي را كه در تمام عمر قريه اش , روياي او بود و مردي و مردم و ماندن را باور داشت به سكوت محكوم بود و او آرام و پردرد تمام اين سالها سكوت را زيسته بود . خواننده اي كه سكوت را زيست و … سكوت را مرد.
خيلي ساده , خيلي تلخ , يك روز پاييز , يك روز مهر , ديگر حنجره اش از هيچ رويايي , هيچ قريه اي , نگفت. آواز مرد . لابد يكي مي خواسته روي سنگ مزارش بنويسد وقتي آواز مي ميرد .
و خبر آمد . بدم مي آيد . بدم مي آيد از اين غمگساري هاي تصنعي از اين دست پشت دست زدن از اين افسوس هاي رديف شده .
خيلي ها به يك آه , به يك آخي , تمام كردند فروغي را . و بعد مطالب اشك انگيز و قلم هاي نالان وحرف هاي مد روز رنگ عزا , تكراري و انجام وظيفه اي و … كو؟
امسال پاييز كسي از مرد قريه ها و آواز ها پرسيد؟
اين عادت كودكان دوره طلايي است كه شمع مرده را ياد نمي آورند.

پايان قسمت دوم
نوشته علي مير ميراني (شماره 19 هفته نامه چهلچراغ)


 
comment نظرات ()