من مانده بودم و سراغ ترانه هايش رفتم و تلفن . خبر راست بود و آن دوستش گفت فلاني ننويس تو. من مي گويم . همه چيز را مينويسم برايت . اين حرف اما در شلوغي آن روز ها گم شد . آن روز ها كه خوب نبود . كه سالم و سرشار نبود .دوستش گفت حالش خوب بود . تا شب قبلش سالم بود . صبح گفتند تمام كرده . تمام شده . فريدون فروغي را گفتند .
گفت مي نويسم و ننوشت و ماند تا بعد ها كه شنيدم به دوستي گفته بوده امشب را تو ماكاروني بپز . اين غذايت خوشمزه مي شود . دوست دارم . آواز را كه دوست داشته باشي و گلويت زنجير شود بايد به همين دوست داشتني ها رضايت دهي.
پايان قسمت سوم
نوشته علي ميرميراني (شماره 19 هفته نا مه
چهلچراغ)