نویسنده :
مرتضی موسوی - ساعت ٤:۳٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱
شام را خورده بود و گمانم کفته بود باز برای خودش که < روياهای من قريه ايست قديمی>
چيزی شبيه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم . بعد .... شام آخر بود آن شام . اين اواخر اصلا لحنش لحن مردی بود که می دانست در مسافرخانه دنيا همه تنها يک مسافرند و رفت سفر .
فردای آن شام که شام آخر بود. مثل بار آخر . مثل آخرين خواستن چيزی را از دوستش خواسته بود . روزنامه ها خبر زدند:
فريدون فروغی مرد.
از آن روز مدت ها گذشت. روزنامه ها تعطيل شدند گم شدند.خبرها فراموش شدند.فراموش کرديم ما . مثل اين مهر که آمد و کسی ياد سالمرگ فريدون فروغی نيفتاد.
می شود نوشت او در صدايش زنده است.
می شود نوشت تنها صداست که می ماند.
می شود نوشت پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.
می شود نوشت ...
کمی شبيه شعار می شود اما. اما می شود نوشت صدا در زنجير
آواز در بند
او اينگونه رفت با حنجرهای که ديگر تنها بغض داشت.
نوشته علی ميرميرانی ( شماره ۱۹ هفته نامه چهلچراغ )