**<<فريدون فروغی>>**

 
گرفتار
نویسنده : مرتضی موسوی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
متن زير بر گرفته از هفته نامه تعطيل شده وقت مورخ 15 تير 1381 مي باشد:

اگر فريدون زنده بود حالا حتما وقتش را به ما مي داد تا براي "هفته نامه" وقت از او هم مطلبي داشته باشيم . اما قلب مهربان فريدون براي هميشه از تپش مانده است . واي خداي من اين چه حرفي است . مگر مي شود فريدون بميرد. يادم هست وقتي از آرش خبر مرگش را شنيدم دلم مي خواست آرش مثل هميشه شوخ باشد . اما بغض تلخ آرش را خوب مي شناختم .فريدون را بار اول در کيش ديدم . در رستوران هتل آنا به شام دعوتم کرد.شام آنشب را يادم نيست اما طعم ترانه هايي را که بعد از شام شنيدم هيچگاه فراموش نمي کنم . مهدي سپهر هم بود نويد سپهر وبهروز صفاريان هم بودند. مازيار هم بود. نشسته بوديم که برق رفت . بهروز از پشت کيبورد بلند شد. همه انگار عزا گرفته بودند همه اين طرف و آن طرف ميرفتند تا برق اضطراري را راه بياندازند که ناگهان اتفاق عجيبي افتاد . سکوت رستوران شکست و صداي زخمي مردي پرده هاي اشک را پي در پي فرود آورد : دو تا چشم سياه داري دو تا موي رها داري توي چشمات چيا داري صفا داري صفا داري . صداي زنده فريدون همه را به شگفتي وادار کرد . فريدون نيريزي مدير برنامه هاي او در کيش بيشتر از ديگران اشک مي ريخت.پرسيدم چرا گريه مي کني ؟ سري تکان داد و گفت : اگر مردم بدانند که فريدون در چه وضعي مي خواند نمي گذارند چيزي بخواند . اصرار کردم اما نگفت که چه وضعي دارد که نبايد بخواند. وقتي فريدون نيريزي را در خيابان امير آباد روبروي مسجد ديدم تعجب نکردم . آمده بود براي مجلس ختم فريدون . بغلش کردم و بوسيدمش . گفتم : حالا ديگر فريدون نيست که از تو برنجد . بگو چرا نبايد مي خواند؟ بغضش ترکيد. گفت: دندان هاي فريدون فروغي مصنوعي بودند و اين کار خواندن را به عذاب کشانده بود . اما به عشق مردم بود که مي خواند .
فريدون عشق مردم بود و به عشق مردم بود که مي خواند . اما چقدر تنها بود وقتي که مي خواند : " دلم از خيلي روزا با کسي نيست " وقتي نگران مي شد براي آن " ماهي " که از "پاشويه " بيرون افتاده بود ، وقتي " غم تنهايي " " اسير " ش مي کرد. هيچکس تورج شعبانخاني را اين همه غمگين نديده بود. غمگين تر از روزي که هزاران فريدون فروغي جلوي مسجد يکصدا " آدمک " را مي خواندند. " تورج " دنيا را بدون فريدون نمي پذيرفت و تا هميشه خواهد گفت : خواهم تو شوي محبوب دلم ...
حالا فريدون در روستاي قرقرک خوابيده است و دارد خواب ما را مي بيند . روستايي در جايي دوردست که فريدون را دوست دارد. فريدون به نرمي دراز کشيده است وبه تعبيير عزيزي از همانجا به تهران نگاه مي کند . به شهري که دلش براي فريدون ها تنگ نمي شود .
خوب بخوابي فريدون.
 
comment نظرات ()