دو سال گذشت. به همین راحتی . به هیچ کس هم بر نخورد . خوشا مرغ گرفتارمان که آزاد شد.
الان دیگه قوزک پاش تو ابرا یاری رفتن هم داره . سقف خونش دیگه طلای ناب نیست . بلکه خاک مقدس قریه اش است. حالا دیگه نیاز ما هر روز دیدن و شنیدن اونه . نفسش واقعا این خاکه .آخه خودش گفته بود : " اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ". مطمئنم که کفن خنده به روی لباشه.آخه می دونید یه مدت زنجیر بر دست و پاش بود . بعد هم دهنشو قفل و زنجیر کردن. هیچ فریادرسی نداشت .دلش با هیچکس نبود.ولی الان دیگه روزش از شب روسیاهتر نیست .چون بدخواهانش روسیاه شدن. واقعا که پر از گفتنی بود.واقعا که غم تنهایی داره کوچه دل بی صدای تو. به قریه اش عشق می ورزید . میدونین چرا؟ آخه می گفت: " چه فایده داره اینجا حتی نشه بخندیم". شیادها کلافش کرده بودن .برا همین پشت پنجره ها وا میستاد و دلش می گرفت.همیشه با غصه هاش آواز می خوند.با دو تا چشم سیاهش منتظر یه همیشه غایب بود.یار دبستانیای زیادی داره ولی خیلی از همین یارای دبستانیش نمیشناسنش ولی همون هدفا رو دارن. وخلاصه زنده بودن را برای زندگی دوست داشت ، نه زندگی را برای زنده بودن...
خدایش بیامرزد...روحش شاد.
نظرات ()